بلیط بازگشت برای شادی

زهرا سادات رضوی زهرا سادات رضوی 9 مرداد · زهرا سادات رضوی ·

پشت میز کارم نشسته‌ام و مشغول ترجمۀ کتابی دربارۀ کوچینگ هستم. دخترها در اتاق دیگری هستند و دختر بزرگترم برای خواهرش موزیک گذاشته؛ ترانه‌های معین من را می‌برد به روزهای دور گذشته! به آن زمانی که یک زندگی مشترک داشت به آخرش نزدیک می‌شد. حالم شدید بد بود، نمی‌دانستم روی زمین هستم یا در هوا! هم مادر، هم همسر، هم مراقب کودکی اتیسم! هر کدام از این نقش‌ها به تنهایی سخت بود و آن‌ روزها با اتفاقاتی که رخ داده بود، برای یک دختر جوان که حالا مادر دو فرزند هم شده بود، سخت‌تر از سخت بود. 

چه شب‌ها و چه روزهایی که در خودم می‌شکستم و مچاله می‌شدم ولی با کسی صحبت نمی‌کردم تا حریم خانواده و احتمال برگشت همسری که پا در مسیری نامعلوم و تاریک گذاشته بود، کم نشود. 

سرم را بالا می‌آورم تا اشک‌هایی که جاری شده، صفحۀ کتاب را خیس نکند که چشمم به کتابم می‌افتد؛ اولین کتابم که روی طبقۀ کتابخانۀ کوچک‌ام روبروی چشمانم قرار دارد. نام کتاب برایم بسیار عمیق‌تر از قبل وضوح پیدا می‌کند؛ «بلیط بازگشت برای شادی» 

الان که به عنوان زنی مستقل، کارآفرین، نویسنده و مدرس و مترجم به گذشته نگاه می‌کنم؛ به آن زن جوان آن روزها احترام می‌گذارم و دستانش را می‌گیرم و می‌گویم: حالا دیگر تنها نیستی و من با همۀ وجودم پشت تو ایستاده‌ام و گوهری را که تو از آن محافظت کردی با تمام توان نگهبانی می‌کنم. 

تو ارزشمندترین سرمایه و دارایی من هستی و هیچ‌کس و هیچ‌چیزی در این جهان از تو ارزشمندتر نیست! 

دنیای بدون قطعیت

زهرا سادات رضوی زهرا سادات رضوی 5 مرداد · زهرا سادات رضوی ·

معمولاً ما آدم‌ها فکر می‌کنیم همه چیز همین‌طوری که هست باقی می‌مونه؛ آدم‌ها، شرایط، رابطه‌ها، سلامتی... و حتی حال و هوای خودمون. 

اما واقعیت چیز دیگه‌ای‌یه؛ هر چقدر که دل‌مون بخواد به ثبات تکیه کنیم، باید بدونیم هر جای این دنیا که باشیم؛ کلاً این جهان دنیای بدون قطعیت هست و ثبات در این جهان معنایی نداره! 

یادمه استادی می‌گفت: «در این جهان فقط یک اصل ثابت هست و اونم اینه که همه چیز در حال تغییره!» جالبه نه؟ اصل ثابت این جهان تغییره! 🤭

البته این هم خوبه و هم بد؛ خوبه از این جهت که شرایط سخت هیچ وقت پایدار نیست و بده از این جهت که شرایط خوب هم پایدار نیست.  

حالا به نظرم ما باید خودمون حدیث مفصل بخونیم از این مجمل! 

وقتی جهان تا این اندازه غیرقابل‌ پیش‌بینی هست، شاید سؤال مهم این باشه که چه چیزی واقعاً در اختیار ماست؟ 

به گمونم در این جهان بیش از هر چیزی دیدگاه و طرز نگاه ما به اتفاق‌هاست که احساسات و واکنش ما رو شکل میده. شاید نتونیم تمام شرایط بیرونی رو کنترل کنیم، اما می‌تونیم روی نگاه خودمون کار کنیم. و همین گاهی مرز میون حال خوب و حال بده! 

سهم من از زندگی چه شد؟

زهرا سادات رضوی زهرا سادات رضوی 19 تیر · زهرا سادات رضوی ·

گاهی یک جمله، سال‌ها سکوت را درون آدم می‌شکند. 

چند شب پیش هنگام تماشای تلویزیون، مهمانی گفت که به خاطر کارش، کودکی فرزندانش را ندیده است. جملۀ ساده‌ای بود، اما درون من چیزی فرو ریخت و قلبم فشرده شد. به خودم گفتم: من چقدر کودکی دخترهایم را زندگی کرده‌ام؟ 

بچه‌ها را بزرگ کردم، با همه وجود دوست‌شان داشته‌ام، برایشان جنگیده‌ام و برای داشتن‌شان تمام جوانی و فرصت‌هایم را تاوان داده‌ام. اما آیا فرصت کرده‌ام از شیرین‌زبانی‌هایشان سیر شوم؟ از بازی کودکانه‌شان، از خنده‌های بی‌دلیل‌شان، از آن روزهایی که دیگر هرگز تکرار نمی‌شوند، لذت ببرم؟ 

وقتی دختر بزرگم کوچک بود، زندگی من پر از خشم، اندوه و آشوب بود. خیانت، ناامنی و فروپاشی یک زندگی همراه با احساس شدید تنهایی، ذهنم را پرکرده بود. وقتی دختر دومم به دنیا آمد، مسیر زندگی‌مان با داستان اوتیسم گره خورد. از آن روز به بعد، سهم بزرگی از مادری من صرف نگرانی، درمان، آموزش و مراقبت شد. 

بعد فهمیدم این فقط داستان مادری من نیست! 

وقتی کودک هم بودم، زودتر از موعد بزرگ شدم. اگرچه ریز چثه بودم، اما بخشی از مسئولیت خواهر و برادرها و خانه روی دوشم افتاد و همیشه خودم را متعهد و مسئول می‌دانستم. انگار در هر دوره از زندگی، درست وقتی قرار بود فقط زندگی کنم، اتفاقی افتاد که من را به سمت مسئولیت هل داد. 

گاهی از خودم می‌پرسم: 

سهم من از زندگی چه شد؟ 

این سؤال از سر ناشکری نیست، از دل انسانی می‌آید که سال‌های زیادی، بیشتر از آنکه زندگی کند، تلاش کرده زندگی را حفظ کند. 

اما این روزها آرام‌آرام به این فکر می‌کنم؛ شاید نتوانم سال‌های از دست رفته را برگردانم، شاید هیچ وقت آن مادری نباشم که ساعت‌ها روی زمین کنار کودکش بازی کرده است، اما هنوز می‌توانم تصمیم بگیرم که ادامۀ زندگی‌ام فقط ادامۀ بقاء نباشد. 

شاید از اینجا به بعد نوبت زندگی کردن باشد؛ نه زندگی بی‌درد، نه زندگی بی‌مسئولیت، بلکه زندگی‌ای که در آن، گاهی برای نوشیدن یک فنجان چای، قدم زدن زیر سایه درخت‌ها، نوشتن، خندیدن، یا در آغوش گرفتن عزیران، عجله نداشته باشم و همیشه نگران ایفای مسئولیتی که به عهده دارم نباشم. 

امروز اگر از من بپرسند بزرگ‌ترین آرزویم چیست، شاید نگویم ثروت یا موفقیت، 

بگویم: 

دلم می‌خواهد پیش از آنکه اشتیاق چشیدن زندگی از من گرفته شود، بالاخره بتوانم زندگی دلخواهم را زندگی کنم. 

تا همیشه با من...

زهرا سادات رضوی زهرا سادات رضوی 17 تیر · زهرا سادات رضوی ·

او با من است، تا همیشه با من است؛ آرام، صبور، بدون غوغا و هیاهو! 

او با من است، صبورترین، همراه‌ترین، همدل‌ترین و دلنشین‌ترین همدمی که می‌شناسم!

با من آمده، از ابتدا و آغاز و تا همیشۀ بی‌پایان!

در سختی‌ها، ناملایمات، چالش‌ها و تنهایی‌ها! 

امروز دوستش دارم، به اندازۀ تمام سال‌هایی که قدر بودنش را نمی‌دانستم، به اندازۀ تمام سال‌هایی که خاموش و بی‌غوغا همراهم بود و من او را نمی‌دیدم! 

عاشقانه دوستت دارم و با تو پرافتخار و پرغرور زندگی می‌کنم؛ چراکه اکنون دیگر به تو باور دارم و برای اینکه بعد از این بتوانی آن طور که شایسته‌اش هستی زندگی کنی، از هیچ تلاشی فروگذار نخواهم کرد! 

تو میراث زمینی من هستی و آرام، باوقار و پرقدرتی! 

تو همان زن تاریخی نوع بشر هستی که دامانت برکت و رونق تمام کشتزارها را در خود جمع کرده است و دستانت تا همیشۀ زندگی سبزتر از هر سبزینه‌ای‌ست. چشمانت روشن‌تر و زلال‌تر از هر آیینه‌ای‌ست و قلبت لطیف‌تر و مهربان‌تر و زنده‌تر از هر چشمه‌ساری‌ست که به وسعت رودها و دریاها می‌پیوندد. 

دوستت دارم تو را تا همیشه! 

واقعیت تا رویا

زهرا سادات رضوی زهرا سادات رضوی 14 خرداد · زهرا سادات رضوی ·

همیشه من را صدا می‌زند و طوفانی از هیجان در من برمی‌انگیزاند. بسیار به من نزدیک است؛ آن را حس می‌کنم. در جهان من زنده و روح‌بخش است و همواره من را فرامی‌خواند. رویایی که در جهان من زنده‌تر از هر زنده دیگری است. 

اگرچه امروز واقعیت زندگی‌ام از آن دنیای زنده در من، کمی دور است اما در راهی قدم برمی‌دارم که چشم‌اندازی رنگین از رویاهایم را هر صبح و هر شب برایم به تصویر می‌کشد. 

چشم‌اندازی درخشان‌تر و رنگارنگ‌تر از هر رنگین‌کمانی!

آزادی و رهایی

زهرا سادات رضوی زهرا سادات رضوی 12 خرداد · زهرا سادات رضوی ·

 

 بشر موجودی ذاتاً آزادی‌طلب هست و به دنبال این نیاز و میل، تمام اقدامات او شکل می‌گیره. ما همه تلاش می‌کنیم تا با دستاوردها، خلق فرصت‌ها و امکانات بیشتر، آزادی و رهایی بیشتری رو برای خودمون ایجاد کنیم.

آزادی زمانی، آزادی مکانی و آزادی مالی! 

پس شاید بهتره همیشه این بیت از مولانا رو در خاطر داشته باشیم؛ 

بیرون زتو نیست هر چه در عالم هست 

در خود بطلب هرآنچه خواهی که تویی