سهم من از زندگی چه شد؟

زهرا سادات رضوی زهرا سادات رضوی 19 تیر · زهرا سادات رضوی ·

گاهی یک جمله، سال‌ها سکوت را درون آدم می‌شکند. 

چند شب پیش هنگام تماشای تلویزیون، مهمانی گفت که به خاطر کارش، کودکی فرزندانش را ندیده است. جملۀ ساده‌ای بود، اما درون من چیزی فرو ریخت و قلبم فشرده شد. به خودم گفتم: من چقدر کودکی دخترهایم را زندگی کرده‌ام؟ 

بچه‌ها را بزرگ کردم، با همه وجود دوست‌شان داشته‌ام، برایشان جنگیده‌ام و برای داشتن‌شان تمام جوانی و فرصت‌هایم را تاوان داده‌ام. اما آیا فرصت کرده‌ام از شیرین‌زبانی‌هایشان سیر شوم؟ از بازی کودکانه‌شان، از خنده‌های بی‌دلیل‌شان، از آن روزهایی که دیگر هرگز تکرار نمی‌شوند، لذت ببرم؟ 

وقتی دختر بزرگم کوچک بود، زندگی من پر از خشم، اندوه و آشوب بود. خیانت، ناامنی و فروپاشی یک زندگی همراه با احساس شدید تنهایی، ذهنم را پرکرده بود. وقتی دختر دومم به دنیا آمد، مسیر زندگی‌مان با داستان اوتیسم گره خورد. از آن روز به بعد، سهم بزرگی از مادری من صرف نگرانی، درمان، آموزش و مراقبت شد. 

بعد فهمیدم این فقط داستان مادری من نیست! 

وقتی کودک هم بودم، زودتر از موعد بزرگ شدم. اگرچه ریز چثه بودم، اما بخشی از مسئولیت خواهر و برادرها و خانه روی دوشم افتاد و همیشه خودم را متعهد و مسئول می‌دانستم. انگار در هر دوره از زندگی، درست وقتی قرار بود فقط زندگی کنم، اتفاقی افتاد که من را به سمت مسئولیت هل داد. 

گاهی از خودم می‌پرسم: 

سهم من از زندگی چه شد؟ 

این سؤال از سر ناشکری نیست، از دل انسانی می‌آید که سال‌های زیادی، بیشتر از آنکه زندگی کند، تلاش کرده زندگی را حفظ کند. 

اما این روزها آرام‌آرام به این فکر می‌کنم؛ شاید نتوانم سال‌های از دست رفته را برگردانم، شاید هیچ وقت آن مادری نباشم که ساعت‌ها روی زمین کنار کودکش بازی کرده است، اما هنوز می‌توانم تصمیم بگیرم که ادامۀ زندگی‌ام فقط ادامۀ بقاء نباشد. 

شاید از اینجا به بعد نوبت زندگی کردن باشد؛ نه زندگی بی‌درد، نه زندگی بی‌مسئولیت، بلکه زندگی‌ای که در آن، گاهی برای نوشیدن یک فنجان چای، قدم زدن زیر سایه درخت‌ها، نوشتن، خندیدن، یا در آغوش گرفتن عزیران، عجله نداشته باشم و همیشه نگران ایفای مسئولیتی که به عهده دارم نباشم. 

امروز اگر از من بپرسند بزرگ‌ترین آرزویم چیست، شاید نگویم ثروت یا موفقیت، 

بگویم: 

دلم می‌خواهد پیش از آنکه اشتیاق چشیدن زندگی از من گرفته شود، بالاخره بتوانم زندگی دلخواهم را زندگی کنم. 

تا همیشه با من...

زهرا سادات رضوی زهرا سادات رضوی 17 تیر · زهرا سادات رضوی ·

او با من است، تا همیشه با من است؛ آرام، صبور، بدون غوغا و هیاهو! 

او با من است، صبورترین، همراه‌ترین، همدل‌ترین و دلنشین‌ترین همدمی که می‌شناسم!

با من آمده، از ابتدا و آغاز و تا همیشۀ بی‌پایان!

در سختی‌ها، ناملایمات، چالش‌ها و تنهایی‌ها! 

امروز دوستش دارم، به اندازۀ تمام سال‌هایی که قدر بودنش را نمی‌دانستم، به اندازۀ تمام سال‌هایی که خاموش و بی‌غوغا همراهم بود و من او را نمی‌دیدم! 

عاشقانه دوستت دارم و با تو پرافتخار و پرغرور زندگی می‌کنم؛ چراکه اکنون دیگر به تو باور دارم و برای اینکه بعد از این بتوانی آن طور که شایسته‌اش هستی زندگی کنی، از هیچ تلاشی فروگذار نخواهم کرد! 

تو میراث زمینی من هستی و آرام، باوقار و پرقدرتی! 

تو همان زن تاریخی نوع بشر هستی که دامانت برکت و رونق تمام کشتزارها را در خود جمع کرده است و دستانت تا همیشۀ زندگی سبزتر از هر سبزینه‌ای‌ست. چشمانت روشن‌تر و زلال‌تر از هر آیینه‌ای‌ست و قلبت لطیف‌تر و مهربان‌تر و زنده‌تر از هر چشمه‌ساری‌ست که به وسعت رودها و دریاها می‌پیوندد. 

دوستت دارم تو را تا همیشه!