پشت میز کارم نشسته‌ام و مشغول ترجمۀ کتابی دربارۀ کوچینگ هستم. دخترها در اتاق دیگری هستند و دختر بزرگترم برای خواهرش موزیک گذاشته؛ ترانه‌های معین من را می‌برد به روزهای دور گذشته! به آن زمانی که یک زندگی مشترک داشت به آخرش نزدیک می‌شد. حالم شدید بد بود، نمی‌دانستم روی زمین هستم یا در هوا! هم مادر، هم همسر، هم مراقب کودکی اتیسم! هر کدام از این نقش‌ها به تنهایی سخت بود و آن‌ روزها با اتفاقاتی که رخ داده بود، برای یک دختر جوان که حالا مادر دو فرزند هم شده بود، سخت‌تر از سخت بود. 

چه شب‌ها و چه روزهایی که در خودم می‌شکستم و مچاله می‌شدم ولی با کسی صحبت نمی‌کردم تا حریم خانواده و احتمال برگشت همسری که پا در مسیری نامعلوم و تاریک گذاشته بود، کم نشود. 

سرم را بالا می‌آورم تا اشک‌هایی که جاری شده، صفحۀ کتاب را خیس نکند که چشمم به کتابم می‌افتد؛ اولین کتابم که روی طبقۀ کتابخانۀ کوچک‌ام روبروی چشمانم قرار دارد. نام کتاب برایم بسیار عمیق‌تر از قبل وضوح پیدا می‌کند؛ «بلیط بازگشت برای شادی» 

الان که به عنوان زنی مستقل، کارآفرین، نویسنده و مدرس و مترجم به گذشته نگاه می‌کنم؛ به آن زن جوان آن روزها احترام می‌گذارم و دستانش را می‌گیرم و می‌گویم: حالا دیگر تنها نیستی و من با همۀ وجودم پشت تو ایستاده‌ام و گوهری را که تو از آن محافظت کردی با تمام توان نگهبانی می‌کنم. 

تو ارزشمندترین سرمایه و دارایی من هستی و هیچ‌کس و هیچ‌چیزی در این جهان از تو ارزشمندتر نیست!